|
دلم گرفته از کسايي که ازشون مي مُردم! همانند اولين برف زمستاني ذوب شدم آخه تنها کاريه که مي تونم بکنم"
یه سری عکس داشتم که خیلی دوس داشتم تو نفس باشن. فک کردم شاید دیگه وقت نشه بذارمشون.به خاطر همین تو ادامه مطلب گذاشتمشون. ادامه تنفس
خُرده نبايد گرفت... تو پرستو بودي و فصلِ من ســـرد...!
انتظار خوبي نيست همه درکت کنند ...اما من ... منتظرت مي مانم " درک کن! "
نه زورقي و نه سِيلي ، نه سايه ي ابري
امروز نفس يه ساله شد.اين يه سال به اندازه ي چند سالي که تو زندگيم به.....گذشت(!) مي ارزه. با کسايي آشنا شدم که حاضر نيستم با دنياعوضشون کنم.خيليارو از دست دادم... ناراحت نيستم چون خيلي به حکمتِ الهي اعتقاد دارم،شايد به واسطه ي اين جدايي ها با کساي ديگه اي آشنا شدم که جاي اونارو واسم پُر کردن. (البته اونا هم جاي خودشونو تو دلم دارن ولي خُب چه مي شه کرد؟! شايد من لياقتشونو نداشتم.) در ضمن از دوست عزيزم آقاي محمودي هم سپاسگذاري مي کنم که تو اين راه کمکم کردن؛ يعني قدماي اولمو با کمک ايشون برداشتم. اميدوارم به نفس کشيدنم ادامه بدم تا به واسطه ي اين نفسا زندگي کنم... !...با خودم...دوستام...بازم با خودم نفس خيلي واسم عزيزه! پس روز به روز واسه بهتر شدنش تلاش مي کنم... اينو بهتون قول ميدم! اين شعرو تقديم ميکنم به نفسِ عزيزم!!! : (البته با کمي دخل وتصرف) " سرنوشت هردومان حيران بازيهاي زشتِ سرنوشت" شعـــرهايم را نوشتي... دستخوش! " اشکهــــايم را کجا خواهي نوشت؟..."
از تهي سرشار واندر آب بيند سنگ دوستان و دشمنان را مي شناسم من من دوستي دارم "كه به دشمن خواهم از او التجا بردن" جويبار لحظه ها جاري
بريدم بند ناف دلبستگي را با قيچي دلسردي .
گاهي مثل باران؛ بايد باريـــد... طراوت بخشيـــد و رفت... " هميـــن! "
ميان اين همه راه، که به تو نمي رسند،... چه سخت است، "راه تـــو را گم کردن!..."
احساس سوختن به تماشا نمي شود، چه ميکشم... اين دلي که شکستي مال من نبود، خيلي وقت پيش تقديم به تو شد. خوشحالم! چون حالا مي تونم جاي دل، کاش همانطور که از شکستن تکه اي شيشه بر مي گردي و نگاهش مي کني.... وقتي دل منو شکستي يه بار برمي گشتي و مي ديدي " چه کـــــــردي..." فقط " نيـــم نگـــاهي مي کردي! فقط...
زيبائيت را در چشمهايم بگذار زمين لبخند تو را "تاب" نمي آورد!
شکسپير ميگه: "هميشه به کسي فکر کن که تورو دوست داره، نه کسي که تو دوسش داري..." ولي... نمي دونم دوسم داري يا نه!!! حتي اينم نمي دونم که دوستت دارم يا نه!!! مسخــــره ست!!! هميشه به يادتم!
آغوشتو به غير من بروي هيشکي وانکن منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نکن من براي با تو بودن پر ِ عشق و خواهشم واسه بودن کنار تو ، تو به بگو به هرکجا پر مي کشم بوسيدنت براي من تولد يک نفسه چشماي مهربون تو منو به آتيش مي کشه نوازش دستاي توعادته، ترکم نمي شه چشماي مهربون تو منو به آتيش مي کشه به آتيش دستاي توعادته،ترکم نميشه فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار به پاي عشق من بمون هيچ کس و جاي من نيار مُهر لباتو رو تن و روي لب کسي نزن فقط به مـــن بوسه بزن به روح و جسم و تن من
شب يک مفهوم است؛ مثل عشق، مثل بيد، شب را بايد تجربه کرد، بايد چشيد. شب پاک است؛ مثل نوزاد، مثل سيب، شب را بايد پوست کند، بايد بوئيد!
همواره در پيوند با روياها باش چرا که با مرگ روياها " زندگي چون پرنده ي بال شکسته اي ست." ... که ياراي پروازش نيست!
آرزوئي است مرا در دل كه روان سوزد و جان كاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشك و فغان خواهد بخدا در دل و جانم نيست هيچ جز حسرت ديدارش سوختم از غم و كي باشد غم من مايه آزارش همه شب در دل اين بستر جانم آن گمشده را جويد زينهمه كوشش بي حاصل عقل سرگشته به من گويد: "زن بدبخت دل افسرده ببر از ياد دمي او را اين خطا بود كه ره دادي به دل آن عاشق بد خو را آن كسي را كه تو مي جوئي كي خيال تو بسر دارد بس كن اين ناله و زاري را بس كن او يار دگر دارد" ليكن اين قصه كه مي گويد كي به نرمي رودم در گوش نشود هيچ ز افسونش آتش حسرت من خاموش مي روم تا كه عيان سازم راز اين خواهش سوزان را نتوانم كه برم از ياد هرگز آن مرد هوسران را شمع اي شمع چه مي خندي؟ به شب تيره خاموشم به خدا مردم از اين حسرت كه چرا نيست در آغوشم
به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تک و تنها به تو مي انديشم همه وقت، همه جا من به هر حال که باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را "تنها تو بدان!" "تنها تو بمان!"
خواستي قسمت کنم با تو تنهاييم را... مُشتي از تنهاييم را برداشتي؛ اما.... اما خيلي زود لبريز شد از کاسه ي دلت! " تنهايي من به وسعت تمام اقيانوس هاي دنياست!" ممنـــــون! اما يک مُشت هم يک مُشت است...!
هرکسي را نه بدان گونه "هست"،احساس مي کنند؛ بدان گونه که "احساسش" مي کنند، هست! هر کسي به اندازه ي "داشتنهايش" مي خواهد. حرفهايي هست براي "گفتن" ؛ که اگر گوشي نبود، نمي گوييم! و حرفهايي هست براي "نگفتن" ؛حرفهايي که هرگـــــز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمي آورند! "سرمايه ي ماورايي هر کسي به اندازه حرفهايي ست که براي "نگفتن" دارد...!"
|
About![]()
به نام اونی که اگه حکم کنه هممون محکومیم Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 نفس لینک
من و تو يكي شوريم |