تبليغاتX
نفس

نفس

 

دلم گرفته از کسايي که ازشون مي مُردم!
"من از تو مي مُردم...
اما...
اما مرا نمي ديدي"
" چراغهاي رابطه تاريکند..."
ديگه اقيانوسا هم لبريز شدن
نمي دونم کجا جا کنم تنهاييمو
"اما يک مُشت هم يک مُشت است !!!"
تو به جهان يارترين بودي...
"آنکه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دل آزار شد آخر،چه دل آزارترين،ديدي..."
***
"من با اولين شبيخوانِ تابستانت

همانند اولين برف زمستاني  ذوب شدم


... ذوب شـــــدم!"
***
گفتم که
"نه محتاج نگاهي بودم که بلغزد بَرِ من
فقط يه حس غريب بود...همين!"
***
شکسپير راست مي گفت !!!
ولي نمي دونم به کي فکر کنم
!!!...باز يه معماي ديگه
"!!!مسخره س...مار گزيده مو دوروبَرَم پرِ ريسمون"
***
گفتم:"مرا زخمي کن...
با شلاق بهشتيت !"
... ولي...آره گفتم
"!!!...ولي نمي دونستم" اِنقد بي رحمي
***
"مي نويسم ،همه ي هق هق تنهايي را
ولي...
ديگه نمي خوام "تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري!"
ديگه "تکيه گاه امن خستگي ها" نيستي
***
"صبح آمده است
تو رفته اي
عشق هم نيست!"يعني از دلم روندمش"
تو نيستي
...
شُکر که نيستي
" !!!شُـــــــــــکر"
***
"براي اولين بار وقتي که رفت خوشحال شدم.
ديگه رنگ خونمون سياه نيس؛
سفيد،سبز،شايدم قرمز!
باز ميشه خنديد !!!"
خنده اي که از سرِ شکستنه !"

آخه تنها کاريه که مي تونم بکنم"
"گريه آخرين مرحم بود ، برا کسي که دچاره"
ولي کار من از دچار شدنم گذشته که دارم مي خندم!
***
پنجِ وارونه کار دستم داد:
"بعدها وقتي غم، سقف کوتاهِ دلت را خَم کرد
بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد!"
***
نه! دل نازک نبودم ؛ تيشه ت بي رحم بود!
حالا من هر ذره م يه خنجره !
ولي فقط بلده دل خودشو بخراشه
و يه زخم روش بذاره که ديگه ياد بگيرم اين نباشم!
اينيکه همه راحت داغونش مي کنن!
نمي دونم سخت تر از سنگم وجود داره؟!!!
***
"بعد از آنکه حراج دسته ي عروس ماهيان سرخ را
به چند سکه ديده ام
ترس از شکستن در درونم موج مي زند!"
***
"عکسم را پاره کنيد..من زخم خورده ام
مرا در خودتان بکُشيد..من را، که مُرده ام
هيچکس مهربان نبود..کرده اند فراموشم
باشد مي روم...نگفتيد بمان !
عاشقي همين است
هر چه شما بگوئيد، همـــان !"
***
"هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود"
دارم ميرم نمي دونم ميام يا نه !
برگشتنم به دستاي چندنفر بستگي داره
اگه دستاش بلرزه...
حاشا،حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم !
***
"مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
***
خاک مي خواند مرا هردم به خويش
مي رسند از ره که در خاکم نهند
آه! شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروي گور غمناکم نهند
***
مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان مي شود
***
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
***
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ وشيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروزها،ديروزها
***
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افزون شعر
ياد مي آرم که در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر
***
مي شتابند از پي هم بي شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره مي ماند به چشم راه ها
***
ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاک
***
بعدها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ"


هيچ وقت دوست نداشتم از کسي بخوام واسم دعا کنه چون
معتقد بودم دعا مال آدماييه که به خودشون اعتماد ندارن !
ولي الان ديگه کاري از دستم بر نمياد که بخوام به خودم اعتماد داشته باشم...
               "واسم دعا کنين !"

 

یه سری عکس داشتم که خیلی

دوس داشتم تو نفس باشن.

فک کردم شاید دیگه وقت نشه

 بذارمشون.به خاطر همین تو

 ادامه مطلب گذاشتمشون.



ادامه تنفس

+نفس کشیده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت13:38توسط رویا | |

 

خُرده نبايد گرفت...

تو پرستو بودي و

فصلِ من

ســـرد...!

+نفس کشیده در شنبه 2 آبان1388ساعت12:1توسط رویا | |


 

انتظار خوبي نيست

همه درکت کنند

...اما من ...

منتظرت مي مانم

" درک کن! "

+نفس کشیده در شنبه 2 آبان1388ساعت11:55توسط رویا | |


 

 

نه زورقي و نه سِيلي ، نه سايه ي ابري
 
تهي ست آينه مردابِ انزواي مرا
 
خوش آنكه سر رسدم روز و سردمهر سپهر
 
شبي دو گرم به شيــون كند سراي مرا

+نفس کشیده در شنبه 2 آبان1388ساعت11:52توسط رویا | |


 

 

امروز نفس يه ساله شد.اين يه سال به

اندازه ي چند سالي که تو زندگيم 

به.....گذشت(!) مي ارزه.

با کسايي آشنا شدم که حاضر نيستم با

 دنياعوضشون کنم.خيليارو از دست دادم...

ناراحت نيستم چون خيلي به حکمتِ الهي

 اعتقاد دارم،شايد به واسطه ي اين

جدايي ها با کساي ديگه اي

آشنا شدم که جاي اونارو واسم پُر کردن.

(البته اونا هم جاي خودشونو تو دلم دارن

ولي خُب چه مي شه کرد؟!

شايد من لياقتشونو نداشتم.)

در ضمن از دوست عزيزم آقاي محمودي

هم سپاسگذاري مي کنم که تو اين راه کمکم

کردن؛ يعني قدماي اولمو با کمک ايشون برداشتم.

اميدوارم به نفس کشيدنم ادامه بدم

تا به واسطه ي اين نفسا زندگي کنم...

!...با خودم...دوستام...بازم با خودم

نفس خيلي واسم عزيزه!

پس روز به روز واسه بهتر شدنش تلاش مي کنم...

اينو بهتون قول ميدم!

اين شعرو تقديم ميکنم به نفسِ عزيزم!!!  :


با تو هستم اي نفس(!)

(البته با کمي دخل وتصرف)

" سرنوشت هردومان حيران بازيهاي زشتِ سرنوشت"

شعـــرهايم را نوشتي...

                     دستخوش!

" اشکهــــايم را کجا خواهي نوشت؟..."

 

+نفس کشیده در شنبه 2 آبان1388ساعت11:48توسط رویا | |

 

از تهي سرشار
 
جويبار لحظه ها جاري ست
 
چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب ،

واندر آب بيند سنگ
 

دوستان و دشمنان را مي شناسم من
 
زندگي را دوست مي دارم
 
مرگ را دشمن
 
واي،
 
اما با كه بايد گفت اين ؟

من دوستي دارم

"كه به دشمن خواهم از او التجا بردن"

جويبار لحظه ها جاري

+نفس کشیده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت11:38توسط رویا | |


 

بريدم بند ناف دلبستگي را با قيچي دلسردي .

+نفس کشیده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت11:32توسط رویا | |

 

 

گاهي

    مثل باران؛

         بايد باريـــد...

                  طراوت بخشيـــد

                               و رفت...

                   " هميـــن! "

+نفس کشیده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت6:8توسط رویا | |

 

ميان اين همه راه،

که به تو نمي رسند،...

چه سخت است،

   "راه تـــو را گم کردن!..."

+نفس کشیده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت6:6توسط رویا | |


احساس سوختن به تماشا نمي شود،
         
      آتش بگير تا که بداني

           چه ميکشم...

اين دلي که شکستي مال من نبود،

خيلي وقت پيش تقديم به تو شد.

خوشحالم!

چون حالا مي تونم جاي دل،
     
         " سنگ " بذارم تو سينه!

کاش همانطور که از شکستن تکه اي شيشه

 بر مي گردي و

                       نگاهش مي کني....

           وقتي دل منو شکستي

 يه بار برمي گشتي و

          مي ديدي " چه کـــــــردي..."

    فقط " نيـــم نگـــاهي مي کردي!

فقط...

+نفس کشیده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت6:3توسط رویا | |

 

زيبائيت را در چشمهايم بگذار

زمين لبخند تو را "تاب" نمي آورد!

+نفس کشیده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت6:0توسط رویا | |

 

شکسپير ميگه:

"هميشه به کسي فکر کن که تورو دوست داره،

   نه کسي که تو دوسش داري..."

ولي...

نمي دونم دوسم داري يا نه!!!

حتي اينم نمي دونم که دوستت دارم يا نه!!!

        مسخــــره ست!!!
  
   ولي با همه ي اينا...

هميشه به يادتم!

+نفس کشیده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت5:58توسط رویا | |


 

آغوشتو به غير من بروي هيشکي وانکن

منو از اين دلخوشي و آرامشم جدا نکن

من براي با تو بودن پر ِ عشق و خواهشم

واسه بودن کنار تو ،

تو به بگو به هرکجا پر مي کشم
 
منو تو آغوشت بگير آغوش تو مقدسه

بوسيدنت براي من تولد يک نفسه

چشماي مهربون تو منو به آتيش مي کشه

نوازش دستاي توعادته، ترکم نمي شه

چشماي مهربون تو منو به آتيش مي کشه

به آتيش دستاي توعادته،ترکم نميشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار

به پاي عشق من بمون هيچ کس و جاي من نيار

مُهر لباتو رو تن و روي لب کسي نزن

فقط به مـــن  بوسه بزن

به روح و جسم و تن من

+نفس کشیده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت5:57توسط رویا | |

 

شب يک مفهوم است؛

   مثل عشق،

          مثل بيد،

شب را بايد تجربه کرد،

بايد چشيد.

شب پاک است؛

    مثل نوزاد،

          مثل سيب،

شب را بايد پوست کند،

             بايد بوئيد!

+نفس کشیده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت5:47توسط رویا | |

 

 

 

+نفس کشیده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت8:29توسط رویا | |

 

همواره در پيوند با روياها باش

چرا که با مرگ روياها

" زندگي چون پرنده ي بال شکسته اي ست."

... که ياراي پروازش نيست!

+نفس کشیده در شنبه 18 مهر1388ساعت6:4توسط رویا | |


 

آرزوئي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

زينهمه كوشش بي حاصل

عقل سرگشته به من گويد:

"زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بد خو را

 آن كسي را كه تو مي جوئي

كي خيال تو بسر دارد

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد"

 ليكن اين قصه كه مي گويد

كي به نرمي رودم در گوش

نشود هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

مي روم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز آن مرد هوسران را

 شمع اي شمع چه مي خندي؟

به شب تيره خاموشم

به خدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در آغوشم

+نفس کشیده در شنبه 18 مهر1388ساعت5:41توسط رویا | |

 

به تو مي انديشم

                  اي سراپا همه خوبي

        تک و تنها به تو مي انديشم

               همه وقت، همه جا

   من به هر حال که باشم به تو مي انديشم

                   تو بدان اين را

                "تنها تو بدان!"
                        
      تو بيا،تو بمان با من،...

                         "تنها تو بمان!" 

+نفس کشیده در شنبه 11 مهر1388ساعت10:36توسط رویا | |

 

خواستي قسمت کنم با تو تنهاييم را...

مُشتي از تنهاييم را برداشتي؛ اما....

      اما خيلي زود

      لبريز شد از

          کاسه ي دلت!
 
آري؛

" تنهايي من به وسعت تمام اقيانوس هاي

دنياست!"

 

                  ممنـــــون!

اما يک مُشت هم يک مُشت است...!

+نفس کشیده در شنبه 11 مهر1388ساعت10:34توسط رویا | |

 

هرکسي را نه بدان گونه "هست"،احساس مي کنند؛

بدان گونه که "احساسش" مي کنند، هست!

هر کسي به اندازه ي "داشتنهايش" مي خواهد.

  حرفهايي هست براي "گفتن"

؛ که اگر گوشي نبود، نمي گوييم!

و حرفهايي هست براي "نگفتن"

                  ؛حرفهايي که    هرگـــــز

                     سر به "ابتذال گفتن"

                  فرود نمي آورند!

 "سرمايه ي ماورايي هر کسي به اندازه   

 حرفهايي ست که براي "نگفتن" دارد...!"

+نفس کشیده در شنبه 11 مهر1388ساعت10:30توسط رویا | |